ابوالفضلابوالفضل، تا این لحظه: 15 سال و 2 ماه و 18 روز سن داره

پسمل مامانی و بابایی

عقد دایی حسن...

1390/8/5 17:54
نویسنده : ندا
325 بازدید
اشتراک گذاری

چهارم آبان نزدیک میشدو من نگران تغذیه شما می شدم، آخه لباسی که برای جشن دایی حسن گرفته بودم جلو باز نبود و من مجبور بودم برای چند ساعت حضورت در جشن شیر بدوشم، این کار و از دو روز قبل شروع کردم و خدا رو شکر مسئله شیر شما هم حل شد... روز چهارشنبه رسید، خاله منا از سرکارش اومد خونمون و به اتفاق خاله رفتیم آرایشگاه، در آرایشگاه تو کریرت آروم خوابیدی و فقط دو باری برای شیر بیدار شدی، بابا اومد دنبالمون و از اونجا بقیه نفرات و برداشتیم و به سمت تالار پیش رفتیم، تو راه سرحال بودی و آخرهای راه خوابیدی، بارون می بارید... در سالن اول از همه عوضت کردم تا خیالم راحت بشه، رفتیم اتاق عقد، اونجا رو ، رو سرت گذاشتی، تو نمازخونه کمی بهت شیر دادم، آخه می ترسیدم جیره شیر دوشیده شده کم بشه... خلاصه وقتی عقد دایی خونده شد حسابی سرحال شده بودی ...

در اتاق عقد

در اتاق عقد

بعد رفتم گذاشتمت بغل دایی حسن، آقای داماد، کلی خجالت کشیدی، باعث شادیه هممون شدی...

دایی حسن و ابوالفضل

 تو سالن هم با تلاش مامان جون و مادر جون که جا داره ازشون تشکر کنم کمی خوابیدی...

ناناز بخوابی

و بیشتر وقت و توی سالن بیدار بودی و دلبری می کردی...همه بهت می گفتن محسن کوچولو، یعنی اینقدر شبیه بابا محسنی؟؟؟!!!

مثل گلی

جیگر مامان

شب به یاد ماندنی بود؛

امیدوارم که دایی حسن و زندایی صبا خوشبخت بشن...

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی

نظرات (13)

مامان جون
5 آبان 90 23:53
سلام ندا جون مبارکههههههههههههه
انشاالله عروسی ابوالفضل جون


سلام ممنونم اونموقع من مادر شوهر میشم واییییییییی
مامان تربچه
6 آبان 90 8:41
سلااااااااااام ندا جون
بالاخره خواهرشوهر شدی ها!!!!
البته از نوع خوبش
میبینم که اون عروسک کریر معروف هم اومده بوده جشن!
انشاالله داداشت و زن داداشت خوشبخت بشن



سلام آره ما هم به این جرگه بار منفی پیوستیم
مرسی
آره این عروسک همه جا همراه ابوالفضله
مامان پارسا جون
6 آبان 90 12:36
مبارک باشه عزیزم تبریک میگم.ایشاا... که خوشبخت بشن.
عکسهای گل پسری هم که مثل همیشه خیلی نازه


مرسی گلم لطف داری
خاله مریم که خواهر شوهر شده
6 آبان 90 13:09
خیلی خوش گذشت ماشالله ابوالفضل هم ناناز شده بود البته ناناز هست ولی نانازتر شده بودددددددد انشالله که واقعا خوشبخت و عاقبت بخیر بشن و زیر سایه ی آقا امام زمان زندگی شون رو شروع کنن واقعا روز شاد و به یادماندنی بود دوستتتون دارررررررررم
مامان ارميا
7 آبان 90 10:42
مبارك باشه. خوشبخت بشن. آفرين كه ني ني خوبي بودي ومامان رواذيت نكردي.


سلامت باشی واقعا باید بهش آفرین گفت
بابای مهرسا
8 آبان 90 13:19
مبارک باشه..انشاالله خوشبخت بشن


مرسی
خاله منا...
9 آبان 90 15:41
وای ندا که چقدر قشنگ و مختصر و واقعی نوشتی... خیلی روز جالب و به یادماندنی ای بود... عکس ها رو هم خیلی با ذوق انتخاب کردی... جا داره منم به شما ابوالفضل کوچولو تبریک بگم از اینکه مامانی به مهربونی مامان ندا داری... پس خاله جون قدر مامان ندا رو بدون... که خیلی دوستت داره
مامی مائده
9 آبان 90 16:38
ایشالا خوشبخت بشن


ممنونم
غزلک*مامان فسقلی*
10 آبان 90 13:20
تبریک میگم ندا جون
ایشالا عروسی ابوالفضل جون


ممنونم گلم
سالومه
11 آبان 90 13:04
سلام ندای گلم رفیق روزهای جوانی
بابا به ماکه خبر ندادی !!!!!
ان شاءالله خوشبخت و سعادتمند باشن زیر سایه مولا علی علیه السلام. به مامان و بابا و دخترا از جانب من تبریک بگو . روی ماه همتونو میبوسم . کی میبینمت ؟ بی وفا شدیا!!!!!


سلام مرسی سالومه جونم
آخه باید به تو با تشریفات خاص(شیرینی دادن) خبر بدم
البته اگه این پسمل بذاره
منتظرم ببینمت
مامان ماهان
11 آبان 90 23:53
تبریک تبریک الهی که خوشبخت بشن


ممـــــــــــــــــنون
مامان گیسو
13 آبان 90 14:46
مبارکه باشه ان شاا... خوشبخت بشن


سلامت باشین
مامان ویستا
18 آبان 90 19:20
ندا جون دوهفته بود نمی تونستم وارد وبلاگتون بشم ، دلم برای ابوالفضل و شما یه ذره شده بود.
امروز بالاخره چشمم روشن شد.
امیدوارم دایی حسن و صبا جون به پای هم پیر و شاد بشن


فدای تو دل ما که حسابی برات تنگ شده بود