عقد دایی حسن...
چهارم آبان نزدیک میشدو من نگران تغذیه شما می شدم، آخه لباسی که برای جشن دایی حسن گرفته بودم جلو باز نبود و من مجبور بودم برای چند ساعت حضورت در جشن شیر بدوشم، این کار و از دو روز قبل شروع کردم و خدا رو شکر مسئله شیر شما هم حل شد... روز چهارشنبه رسید، خاله منا از سرکارش اومد خونمون و به اتفاق خاله رفتیم آرایشگاه، در آرایشگاه تو کریرت آروم خوابیدی و فقط دو باری برای شیر بیدار شدی، بابا اومد دنبالمون و از اونجا بقیه نفرات و برداشتیم و به سمت تالار پیش رفتیم، تو راه سرحال بودی و آخرهای راه خوابیدی، بارون می بارید... در سالن اول از همه عوضت کردم تا خیالم راحت بشه، رفتیم اتاق عقد، اونجا رو ، رو سرت گذاشتی، تو نمازخونه کمی بهت شیر دادم، آخه می ترسیدم جیره شیر دوشیده شده کم بشه... خلاصه وقتی عقد دایی خونده شد حسابی سرحال شده بودی ...


بعد رفتم گذاشتمت بغل دایی حسن، آقای داماد، کلی خجالت کشیدی، باعث شادیه هممون شدی...

تو سالن هم با تلاش مامان جون و مادر جون که جا داره ازشون تشکر کنم کمی خوابیدی...

و بیشتر وقت و توی سالن بیدار بودی و دلبری می کردی...همه بهت می گفتن محسن کوچولو، یعنی اینقدر شبیه بابا محسنی؟؟؟!!!


شب به یاد ماندنی بود؛
امیدوارم که دایی حسن و زندایی صبا خوشبخت بشن...


عقد دایی حسن...
